شیطونک مامان

 

توی یه روز از روزهای گرم خرداد ماه ، احساس کردم که حال خوشی ندارم. مدتی بود که که خیلی احساس کوفتگی میکردم. علاقه زیادی به گوجه درختی پیدا کرده بودم و هروقت که از سر کار می اومدم یک کیلو گوجه درختی میخریدم و تا میرسیدم خونه ، لباسهامونکنده اونا رومی شستم و با کلی نمک میخوردم.......

تا اینکه یه رو ز تصمیم گرفتم برم دکتر.

 

خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

رفتم بیمارستان ضیائیان پیش دکتر پرند حاصل. تا شرایط رو براش توضیح دادم سریع برام یه آزمایش خون نوشت و من هم سریع رفتم ازمایشگاه بهمن که نزدیک خونه بود ازمایش دادم. تا بعد از ظهر که رفتم جواب ازمایش رو بگیرم دل توی دلم نبود. جواب ازمایش رو برم پیش دکتر و تا نگاه کرد گفت مبارکه.......

برق از کله ام پرید.... اصلا انتظارش رو نداشتم. کلی برنامه ریخته بودم . نمی دونستم چکار کنم. به اولین کسی که زنگ زدم بهزاد بود.

وقتی داشتم باهاش حرف میزدم گریه ام گرفته بود...

بهزاد از شنیدن این خبر خوشحال شد و یه کمی هم ناراحت. از این جهت که داشتیم کارهامون رو ردیف می کردیم  که اول بهزاد بره آلمان و بعدش من.

کل برنامه هامون بهم ریخته بود. نمی دونستیم چه واکنشی نشون بدیم ، چون بیشتر کارها رو انجام داده بودیم و چیزی به رفتن بهزاد نمونده بود و من هم دو دل بودم که بذارم بره یا نه.....

بعدش اومدم خون مامان و با کمی من من کردن خبرو بهش دادم و اینگونه بود که پس از مدتی خبر نی نی دار شدن ما توی کل فامیل پیچید و هردفعه یکی زنگ میزد و تبریک می گفت و شده بودم نورچشمی . بهزادی که دست به سیا ه و سفید نمی زد چنان کار میکرد که نگو.....

خونه مامان هم که می رفتم داداش عرفانم نمی ذاشت خم و راست بشم و هی میگفت : لازم نیست تو کارکنی ؟

خلاصه همه چی خوب بود به جز روزهائی که به رفتن بهزاد نزدیک می شدیم. قرار بود که اون بره و بعد از یک ماه هم من برم . اما سرنوشت جور دیگه ای رقم خورد. سال گذشته درست 14 رجب بود که بهزاد رفت. روزهای خیلی سختی بود. مخصوصا هفته اولکه تنها شده بودم.روزی که بهزاد داشت میرفت نمیدونستیم که نی نی مون دخمل یا پسر.

چهارماهه بودم که رفتم سونو گرافی . دکتر هرکاری کرد نتونست جنسیت نی نی رو تشخیص بده. من هم مونده بودم چکار کنم. برای خریدسیسمونی که با الهام و عسل میرفتیم، چیزهایی رو میخریدم که بشه برای هردو استفاده کرد. وقتی میرفتم توی فروشگاه دوست داشتم کل مغازه رو بخرم. اینقدر چیزهای خوشگل بود که نگو.

برای پیدا کردن اسم به هرجائی سرک می کشیدم. توی تموم سایتها و کتابها به دنبال اسم می گشتم. اسمهای خوشگل زیاد بود:باران ، ترنم ، ستایش، نهال، یسنا ، پروشات ، .... برای پسر هم عاشق اسم ایلیا بودم. توی 6 ماهگی رفتم سونوگرافی سه بعدی پیش دکتر انتصابی توی خیابون ازادی مجتمع پزشکان فجر.

همه چیز رو از اندازه سرو دور ران نی نی و تشکیل شدن کامل و رشد خوب نی نی و... غیره رو گفت و در آخر هم گفت نی نی 100٪ دخمله و اگر رشدش به همین صورت پیش بره موقع دنیا اومدن وزنش 500/3هستش. تازه بهم گفت اگر از الان شروع کنی به قرص امگا خوردن بچه ات باهوش میشه.

من هم همین کارو کردم.

شهریور ماه بود با خواهرم الهام و دخترش و نادیا رفتیم مشهد. شب بیست و سوم ماه رمضان بود . خیلی خوش گذشت. کلی دلم خالی شد از نگرانیها و نظر کردن که اگر نی نی ام سالم دنیا بیاد با بهزاد بریم مشهد.

ازوقتی که دیگه مطمئن شدم نی نی ام دخمله تمام سعیم برای پیدا کردن یه اسم خوشگل واسش بود. از بین تموم اسمها از(( آروشا)) به معنیه (( باهوش ، درخشان)) خیلی خوشم اومده بود و همه نی نی رو اروشا صدا میکردن. حتی عسل هم اسم یکی از عروسکهاش رو گذاشته بود آروشا.

توی این مدت با نی نی سایت آشنا شدم و دوستای خوبی پیدا کردم و قرار گذاشتیم همدیگه رو بینیم . 22/9/1387 با همدیگه توی رستوران دیدنیها روبه روی پارک ساعی قرار گذاشتیم. خیلی خوش گذشت. صیا و سانی  و پسرش داتیس ، شان آی و دخترش آترین و نرگس با نی نی توی دلش اومده بودن. من هم با نی نی توی دلم رفته بودم. کلی گفتیم و خندیدم. عکس گرفتیم و قرار شد بازهم خمدیگه رو ببینیم .

روزها همینطور پشت هم میگذشت و به روز دنیا اومدن نی نی نزدیک تر میشدم. دلم شور میزد. از یه طرف بهزاد اینجا نبود تا کنارم باشه و از طرف دیگه میترسیدم که مبادا اتفاق بدی بیافته. توی این مدت به کلاس آمادگی برای زایمان می رفتم تا خودم رو بیشتر آماده کنم.همیشه دعا میکردم تا قبل از اومدن نی نی بهزاد برگرده.

ماه محرم رسید . شب نهم محرم(16 دی ماه 1387) بود. قرار بود مامان فردا شیر پخش کنه برای همین رفته بود بیرون . من ساعت 2 از سر کار اومده بودم و ه کمی استراحت کرده بودم. مامان اومد و من برای کمک کردن بهش رفتم. هرچی مامان اصرار کرد که نمی تونی من قبول نکردم و یه بار سنگین رو بلند کردم. همین دخلم روآورد و شب رفتم بیمارستان میلادو بستری شدم.دلم تاپ تاپ میزد. وضو گرفتم و همینطور که روی تخت خوابیده بودم 2 رکعت نماز حاجت خوندم. زیر لب زمزمه میکردم و از حضرت ابوالفضل میخواستم مثل همیشه کمکم کنه.

آخه میدونید من ارادت خاصی بهش دارم و در واقع براش میمیرم. (همه این موضوع رو میدونن که من ابالفضلیم). خلاصه کلام اینکه ساعت 8 شب روز دوشنبه 16 دی بستری شدم و الین روز 17 دی ماه ساعت 45/2 بعداز ظهر به کمک دکترزنجانی دنیا اومد. لحظه قشنگی بود.

وقتی کذاشتنش توی بغلم هنوز باور نمی کردم که این بچه منه؟

الین اصلا گریه نکرد فقط یه صدایی مثل اه کشید . انگار میگفت اخیش راحت شدم از اون جای تنگ و تاریک

پرستار بردتش تا لباسهاش رو بپوشونه و من هم بعد از مدتی بردن توی بخش پرستاری.

دلم فقط میخواست آب بخورم چون از دیروز یه قطره اب نخوره بودم . مامان کلی خوراکی برام خرید بود و من مثل قحطی زده ها همه اش رو خوردم ( عجب شکموئی بودم من....)

بعد الین و آوردن تا بهش شیر بدم و مارو برن توی بخش. مامان و خاله فهیمه اونجا منظر بودن اما جای ه نفر خیلی خالی بود...........

دلم میخواست توی قشنگ ترین لحظه زندگیم کنارم باشه اما نبود.............

خلاصه یه شب توی بیمارستان میلاد موندیم و فرداش یعنی روز عاشورا مرخص شدم. اومدیم خونه و مامان برامون گوسفند قربونی کرد . از روز دهم به بعد کم کم اقوام و دوستام برای دیدنم میومدن اما هنوز بهزاد نیومده بود.

الین یک ماهه شدو درست روز تولد یک ماهگی اش بهزاد اومد. قیافه اش موقعی که الین رو بغل کرده بود دیدنی بود. اشک توی چشماش جمع شده بودو.........

چند روز بعد بهزاد برای گرفتن شناسنامه رفت اما ثبت احوال  اسم اروشا رو قبول نکرد و ماهم اسم این فرشته کوچولوی خوشگل رو(( الین)) به معنای (( دختر ایل)) گذاشتیم.

این بود خاطرات مامان این دختر شیطون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:16  توسط الی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من الهه هستم
در سال 82 با یه پسر شیطون بلا آشنا شدم که بعد از 3 ماه کارمون به ازدواج رسید. دردی ماه سال 1387 توی سرمای زمستون خدای مهربون خونه کوچیک مارو ستاره بارون کرد و یه فرشته کوچولو رو از میون فرشته هاش انتخاب کرد و بهش گفت که باید بیاد پیش ما.
ما اسم این فرشته کوچولو رو الین گذاشتیم.
ااین وبلاگ رو زمانی که الین 6 ماهش بود درست کردیم تا وقتی بزرگ شد بخونه و لذت ببره از اینکه مامان به این هنرمندی داره.

نوشته های پیشین
هفته دوم بهمن 1390
هفته سوم دی 1390
هفته سوم تیر 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته چهارم دی 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته سوم اردیبهشت 1389
هفته اوّل اسفند 1388
هفته سوم بهمن 1388
هفته سوم دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
آرشیو موضوعی
خاطرات
عکسهای خوشگل از نی نی خوشمل
درد دل من با الین نازم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM